تبليغاتX
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

 هميشه چيزهايي هست كه دلت مي‌خواهد و نمي‌تواني به آن ها برسي.حتي وقتي بخواهي ديگران را دوست بداري، گاهي خودشان اجازه نمي‌دهند. دنياي جالبي است. شايد شبيه همان چيزي كه سهراب مي‌گفت:"هميشه فاصله اي هست؟"

واقعي بودن هميشه با پرداخت هزينه همراه است. هميشه سو تفاهم در پي دارد. همه دوست دارند برايشان بازي كني. توي واقعي را دوست ندارند...

 

پ.ن: اینها را سجاد صاحبان زند اینجا نوشته! خیلی باهاش موافقم...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:10  توسط شولا  | 

به اوج میرسم

فروکش میکنم

باز به اوج میرسم

اینبار شعله ور میشوم

 

خاکستر میشوم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:44  توسط شولا  | 

تقریبا دارم بالا میارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:52  توسط شولا  | 

همیشه یه چیزی برای راه رفتن رو اعصاب من پیدا میشه!
الان دلم میخواد از همه ی آدما انتقام بگیرم و بعدش سرم و زمین بذارم ...

میخوام یه جا گم و گور شم...جایی که بنی بشری نباشه سرزنشم کنه...جایی که خالی از همه چی باشه... فقط خدا باشه...خدایا! من از اینجا میترسم. از بنده هات میترسم. از خودم وحشت دارم. رو زمین احساس نا امنی میکنم...کاش میشد برای همه ی آدمای زندگیت یه یادداشت بذاری و مطمئن باشی بعد از مردنت به دستشون میرسه...توش بنویسی چه قدر دوستشون داری یا ازشون متنفری...

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

.

.

.

اگه نباشی خودم و خلاص میکنم...

.

.

.

مواظبم باش...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:57  توسط شولا  | 

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

.

.

.

نگهش دار، به موسی شـدنش می ارزد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:51  توسط شولا  |