گاهی فکر میکنم خدا چیزی را که به التماس از او خواستهای جلویت میاندازد و خود میرود و پشت سرش را هم نگاه نمیکند...
...
مولوی میگوید:
"دلفروبسته و ملول آنکس بود
کز فراق یار در محبس بود"
حالا من همان " دلفروبسته و ملولم"...بی اینکه واقعا بدانم از فراق کدام یار در محبسم...
"دلم گرفته و میخواهمت چکار کنم؟
که از خودم که تویی، تا کجا فرار کنم؟!"
امشب دست به هر کاری میزنم، گریهام میآید...درس میخوانم گریه میآید، یوگا میکنم گریه میآید...آهنگ میگذارم گریه میآید، به خواهرم اساماس میدهم که: " هرکاری میخوام بکنم گریهم میگیره" میگوید:" منم گریهم میگیره، اما از وقتی کلیه درد شدید گرفتم، شبایی که سالمم خدا رو شکر میکنم..." از دردهای خواهرم هم گریهام میآید...که سهم او غربت بود و از پیاش درد پشت درد... به خدا میگویم:" این دختر چقدر باید درد بکشه؟!..." بلافاصله میگویم: " اما بازم شکر! بدتر نشه لطفا..."
میدانی؟ کسی در دنیا نیست که مسئولیت گریههای تو را بهعهده بگیرد...به قبر خودش میخندد حکما، آن مشاوری که میگوید: " افسردگی فصلی گرفتی حتما..."
بهقول قیصر :
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن فصلهای سبز سرآغاز سال کو؟!
پ.ن: من شکایت غم و اندوه خود نزد خدا میبرم و از {عنایت} او چیزی میدانم که شما نمیدانید...یوسف-۸۶
یکی از حقایق تلخ زندگی اینست که "تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد..."
در واقع، این از صفات دنیاست و آدمها هم بهگمانم جزء دنیا هستند و خیلی از سخنان و روایاتی که در ذم دنیا آوردهاند، چون نیک بنگری، آدمها را هم دربر میگیرد...
" یا دهر! اُفٍّ لَکَ مِن خلیل..."
خدایا به تو پناه میبرم از حیلههای زبان...
گم شدم تو شهر ظلمت
ردّ پایی تو شبام نیس
با صدای هقهق من
کسی اینجا آشنا نیس
...
صبور باش و بدین روز دل بنه سعدی
که روز اوّلم این روز در نظر میگشت...
میدانی شرایط فعلی من هیچ خوبی که نداشته باشد، این را دارد که در جایی که حالا ایستادهام انتظارات متقابل من و آدمهای اطرافم در حدّ اقل ممکن است...حالا نه مرا توقعیست از کسی که از من رازهایش را پنهان نکند و نه کسی را از من که ناگفتههایم را برایش بگویم و این را با هیچچیز عوض نمیکنم...
" انتظار خبری نیست مرا... نه ز یاری...نه زدیّار و دیاری...باری..."
- مقالات شمس
میبینی؟ اینکه هنوز هستند آدمهایی که کلامشان در من اثر دارد...خود نشانهی خوبیست...میدانم...
"همچون انار خون دل از خویش میخوریم
غمپروریم...حوصلهی شرح قصه نیست..."
برای تو که می با دیگران میخوری و با ما امّا عتاب نمیکنی... و برای من که می با کسی نخوردهام و با همه عتاب میکنم...برای من که "دلم چون غروب پاییز است"، و برای تو که نهایت غصههایت را حالا هرچه که باشد، خوب فراموش میکنی، برای تو که روزگار را که به کام نبینی زمین و زمان را به هم میدوزی... و برای من که این روزها حتی نمیدانم " کام" چیست و "ناکامی" کدام است...برای من که صراط مستقیمم این روزها به بنبست رسیده...برای من که پایان تلخ هزار راه را، نرفته، از بر شده ام و برای تو که هر روز دنیای جدیدی از رنگها و حرفها و صداها را تجربه میکنی...برای تو که آرمانهایت را حالا زیر و زبر میکنی و برای من که " هرچه روزی آرمان پنداشتم، حرمان شد همه"...برای من روزهای زیادیست که دلخوشی ها کماند...که همان دلخوشی های کم، لحظهای اند...برای من حالا قدرتی نیست که ورود قبض و بسطها را کنترل کنم...برای من لحظه لحظهی این روزها و هفتهها به بیقراری انتظار برای چیزهایی میگذرد که دیگر حتی آرزو بودنشان را مطمئن نیستم...برای من سهمیست از خاطرات بیرحمی که آدمها را همان آدمهای سالها پیش در تصور دارد...نه آنگونه که آدمها حالا هستند...برای من حالا سهمیست از گذشتهای که نمیدانم اگر قرار بود دوباره زندگیاش کنم چه تصمیمی میگرفتم... برای من ای عزیز... این روزها دیگر دست و دلی نیست به زندگی...
و تنهایی من، شبیخون حجم تو را پیشبینی میکرد شبانهروز...اما از بخت بد پیشبینیهایش نادرست از آب در میآمد...
- تو قرص ماهی و من برکهای که میخشکد
خود این خلاصهی غمهای روزگار من است...
و آن حسی که آدم را خستهتر میکند میشود عشق نامید!؟
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده...
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده...
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده...
بیگانگی آدم با خاطرات گذشته، گاه خیلی تلخ است...خیلی...
و تف میاندازی به هر دو ور و همچنان زیر لب میگویی:
" ما سگمردمان که وفا میکنیم عین سگ...
ما که نمیدهدمان هیچ جهان محلّ سگ..."
"من که تصویری ندارم در نگاه هیچکس
خوب شد هرگز نبودم تکیهگاه هیچکس"...
...
"آرامش با دیازپام ده" را که میبینم، آرامش نداشتهام به هم میخورد:
" ما سگمردمان که وفا میکنیم عین ِ سگ...
ما که نمیدهدمان هیچ جهان محلّ سگ..."
هرچه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هرچه میپنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد!؟"
...
خدایا! حالا چه امتحان است چه مکافات است و چه همهی اینها خیال من است...من این حرفها حالیام نیست... زندگی منهای تو را هرگز نخواستهام...میدانی برای کسی که در زندگیاش چیزی بدست نیاورده، از دست دادن تو یعنی چه؟ باخت محض...یعنی خسران خالص...حالا دیگه صلاح مملکت خویش خسروان دانند...
" به قبرستون گذر کن تا ببینی
که دنیا با عزیزونش چه کرده"
میدانی کجای این حرف درست است؟ آنجا که میگوید" عزیزونش"
یعنی دنیا خیلی که بخواهد تو را عزیز بدارد مرگت را میرساند...و الّا کاری که زندگی با ما کرده، مرگ هم با کسی نمیکند...
مرهمی زندگیام، زخمی اگر، مرگم باش
که به هر کار خوشا یکسره کاری بودن...
بدون شک معادل برخی کلمهها در زبانی دیگر، با اصل آنها در زبان مبدأ، برابری نمیکند.
تو این "مست" را ببین و " drunk" را در "من مست و تو دیوانه" ...
پ.ن۱:
پ.ن۲:
پ.ن۱:
زمانی در بلاگی خواندم که:
" عشق تو دِرَفتی بود که هیچگاه پابلیش نشد..."
میدانی بدتر از این در عشق تو چیست؟ وقتی که پابلیش شود و به آن وقعی نهاده نشود...
پ.ن۲: اطرافیان آدمی که مواظب خودش نیست، باید مواظب خودشان باشند...حالا به درک که این جمله چندپهلوست...