تبليغاتX
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
 

گاهی فکر می‌کنم خدا چیزی را که به التماس از او خواسته‌ای جلویت می‌اندازد و خود می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 23:41  توسط گاف  | 

همایی چون تو عالی‌قدر، حرص استخوان تا کی؟!

...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 23:17  توسط گاف  | 

 

مولوی می‌گوید:

"دل‌فروبسته و ملول آنکس بود

کز فراق یار در محبس بود"

حالا من همان " دل‌‌فروبسته و ملولم"...بی‌ اینکه واقعا بدانم از فراق کدام یار در محبسم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 23:8  توسط گاف  | 

 

"دلم گرفته و می‌خواهمت چکار کنم؟

که از خودم که تویی، تا کجا فرار کنم؟!"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 22:31  توسط گاف  | 

امشب دست به هر کاری می‌زنم، گریه‌ام می‌آید...درس می‌خوانم گریه می‌آید، یوگا می‌کنم گریه می‌آید...آهنگ می‌گذارم گریه‌ می‌آید، به خواهرم اس‌ام‌اس می‌دهم که: " هرکاری می‌خوام بکنم گریه‌م می‌گیره" می‌گوید:" منم گریه‌م میگیره، اما از وقتی کلیه درد شدید گرفتم، شبایی که سالمم خدا رو شکر می‌کنم..." از دردهای خواهرم هم گریه‌ام می‌آید...که سهم او غربت بود و از پی‌اش درد پشت درد... به خدا می‌گویم:‌" این دختر چقدر باید درد بکشه؟‍!..." بلافاصله می‌گویم: " اما بازم شکر! بدتر نشه لطفا..."

  می‌دانی؟ کسی در دنیا نیست که مسئولیت گریه‌های تو را به‌عهده بگیرد...به قبر خودش می‌خندد حکما، آن مشاوری که می‌گوید: " افسردگی فصلی گرفتی حتما..."

به‌قول قیصر :

تقویم‌ چارفصل دلم را ورق زدم

آن فصلهای سبز سرآغاز سال کو؟!

 

پ.ن:  من شکایت غم و اندوه خود نزد خدا می‌برم و از {عنایت} او چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید...یوسف-۸۶

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:52  توسط گاف  | 

 

یکی از حقایق تلخ زندگی اینست که "تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد..."

در واقع، این از صفات دنیاست و آدمها هم به‌گمانم جزء دنیا هستند و خیلی از سخنان و روایاتی که در ذم دنیا آورده‌اند، چون نیک بنگری، آدم‌ها را هم دربر می‌گیرد...

" یا دهر! اُفٍّ لَکَ مِن خلیل..."

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 20:29  توسط گاف  | 

 حوصله ندارم این روزها...دلم لک زده برای روزهای بی دغدغه...لحظه‌های بی‌هدفی... بی‌خیالی‌های مکرر...دلم لک‌زده برای یک دل سیر "فرندز" دیدن...یک وعده خواب بدون کابوس...دلم لک زده برای شب‌های آرامش...شب‌هایی که به فردا فکر نکنی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 20:42  توسط گاف  | 

 

خدایا به تو پناه‌ می‌برم از حیله‌های زبان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 0:35  توسط گاف  | 

 

گم شدم تو شهر ظلمت
ردّ پایی تو شبام نیس

با صدای هق‌هق من
کسی اینجا آشنا نیس

...

 

http://www.4shared.com/audio/Aa8SpNCU/08_Mosafer.html

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 20:39  توسط گاف  | 

روزهایی هست که با دروغهای سلسله‌وار، سر کودک درون خود را شیره مالیده، دلداری‌اش می‌دهیم...چاره‌ی بهتری می‌دانی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 18:27  توسط گاف  | 

 

صبور باش و بدین روز دل بنه سعدی

که روز اوّلم این روز در نظر می‌گشت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:3  توسط گاف  | 

 

می‌دانی شرایط فعلی من هیچ خوبی که نداشته باشد، این را دارد که در جایی که حالا ایستاده‌ام  انتظارات متقابل من و آدم‌های اطرافم در حدّ اقل ممکن است...حالا نه مرا توقعی‌ست از کسی که از من رازهایش را پنهان نکند و نه کسی را از من که ناگفته‌هایم را برایش بگویم و   این را با هیچ‌چیز عوض نمی‌کنم...

 

" انتظار خبری نیست مرا... نه ز یاری...نه زدیّار و دیاری...باری..."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 1:8  توسط گاف  | 

" کسی می‌خواستم از جنس خود، که او را قبله سازم و روی بدو آرم، که از خود ملول شده‌بودم...تا تو چه فهم کنی از این سخن که می‌گویم: " از خود ملول شده‌بودم" ..."

- مقالات شمس

 

می‌بینی؟ اینکه هنوز هستند آدم‌هایی که کلامشان در من اثر دارد...خود نشانه‌ی خوبی‌ست...می‌دانم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 23:37  توسط گاف  | 

سکوتم دو حالت داره... یا حالم خیلی خوبه... که این مدتهاست اتفاق نیفتاده... یا اینکه داغونم به حدی که حرف زدن حالم ُ بدتر می‌کنه...حالا تو بگو آرام و ساکت...بگو سنگین‌...اصلا هر کوفت دیگری که دلت خواست بگو... از درون من چه خبر داری؟!...

"همچون انار خون دل از خویش می‌خوریم
غم‌پروریم...حوصله‌ی شرح قصه نیست..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 22:43  توسط گاف  | 

برای تو که می با دیگران می‌خوری و با ما امّا عتاب نمی‌کنی... و برای من که می‌ با کسی نخورده‌ام و با همه عتاب می‌کنم...برای من که "دلم چون غروب پاییز است"، و برای تو که نهایت غصه‌هایت را حالا هرچه که باشد، خوب فراموش می‌کنی، برای تو که روزگار را که به کام نبینی زمین و زمان را به هم می‌دوزی... و برای من که این روزها حتی نمی‌دانم " کام" چیست و "ناکامی" کدام است...برای من که صراط مستقیمم این روزها به بن‌بست رسیده...برای من که پایان تلخ هزار راه را، نرفته، از بر شده ام و برای تو که هر روز دنیای جدیدی از رنگ‌ها و حرف‌ها و صداها را تجربه می‌کنی...برای تو که آرمان‌هایت را حالا زیر و زبر می‌کنی و برای من که " هرچه روزی آرمان پنداشتم، حرمان شد همه"...برای من روزهای زیادی‌ست که دل‌خوشی ها کم‌اند...که همان دل‌خوشی های کم، لحظه‌ای اند...برای من حالا قدرتی نیست که ورود قبض و بسطها را کنترل کنم...برای من لحظه لحظه‌ی این روزها و هفته‌ها به بی‌قراری انتظار برای چیزهایی می‌گذرد که دیگر حتی آرزو بودنشان را مطمئن نیستم...برای من سهمی‌ست از خاطرات بی‌رحمی که آدم‌ها را همان آدم‌های سالها پیش در تصور دارد...نه آنگونه که آدم‌ها حالا  هستند...برای من حالا سهمی‌ست از گذشته‌ای که نمی‌دانم اگر قرار بود دوباره زندگی‌اش کنم چه تصمیمی می‌گرفتم... برای من ای عزیز... این روزها دیگر دست و دلی نیست به زندگی...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 23:5  توسط گاف  | 

 

و تنهایی من، شبیخون حجم تو را پیش‌بینی می‌کرد شبانه‌روز...اما از بخت بد پیش‌بینی‌هایش نادرست از آب در می‌آمد...

 

- تو قرص ماهی و من برکه‌ای که می‌خشکد

خود این خلاصه‌ی غمهای روزگار من است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 0:36  توسط گاف  | 

من خسته ام...

و آن حسی که آدم را خسته‌تر می‌کند می‌شود عشق نامید!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 0:45  توسط گاف  | 

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده...

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده...

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده...

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 23:28  توسط گاف  | 

 

بیگانگی آدم با خاطرات گذشته، گاه خیلی تلخ است...خیلی...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 19:9  توسط گاف  | 

 روزهایی هست که به همه‌ی آدمهای قبلی و فعلی و بعدی زندگی‌ات لعنت می‌فرستی که جای تو پس کجا بود بین این‌ها؟! که جنس تو از کدامشان است آخر!؟ که چشم هم را ندارید...که آن‌وری و این‌وری  بیگانه‌ات می‌دانند...و در اصل به یک‌ورشان هم نیستی و بهتر که نباشی به هیچ‌جای هیچ‌کس...

و تف می‌اندازی به هر دو ور  و همچنان زیر لب می‌گویی:

" ما سگ‌مردمان که وفا می‌کنیم عین سگ...

ما که نمی‌دهدمان هیچ جهان محلّ سگ..."

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 0:23  توسط گاف  | 

 

"من که تصویری ندارم در نگاه هیچ‌کس

خوب شد هرگز نبودم تکیه‌گاه هیچ‌کس"...

...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 22:30  توسط گاف  | 

حالا ما شاید بخواهیم خودمان را فریب دهیم، اما تجربه نشان داده  رمانتیسم‌ افراطی، ناتورالیسم‌ افراطی‌تر می‌آورد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 20:44  توسط گاف  | 

 

"آرامش با دیازپام ده" را که می‌بینم، آرامش نداشته‌ام به هم می‌خورد:

" ما سگ‌مردمان که وفا می‌کنیم عین ِ سگ...

ما که نمی‌دهدمان هیچ جهان محلّ سگ..."

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:16  توسط گاف  | 

"اي كاش مى توانستم بگويم
كه با من چه مى كنى
تو جانى در جانم مى آفرينى
تو تنها سببى هستى
كه به خاطر آن
...
روزهاى بيشتر
شب هاى بيشتر
و سهم بيشترى
از زندگى مى خواهم
تو به من اطمينان مى دهى
كه فردايى وجود دارد!"
 
-جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 2:18  توسط گاف  | 

حس خوبی که راه رفتن در قبرستان به آدم می‌دهد اینست که تمام آدم‌های زنده‌ی دور و برت را به انکار  می‌گیرد... و این درست همان نیاز این روزهای من است...
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 14:8  توسط گاف  | 

"هرچه با مقصود خود نزدیکتر می‌شد، نشد
هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد شد

هرچه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هرچه می‌پنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از  پشت سر خنجر زد و نامرد شد!؟"

...

خدایا‍! حالا چه امتحان است چه مکافات است و چه همه‌ی اینها خیال من است...من این حرف‌ها حالی‌ام نیست... زندگی منهای تو را هرگز نخواسته‌ام...می‌دانی برای کسی که در زندگی‌اش چیزی بدست نیاورده، از دست دادن تو یعنی چه؟ باخت محض...یعنی خسران خالص...حالا دیگه صلاح مملکت خویش خسروان دانند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 1:40  توسط گاف  | 

برایم نقل قولی نوشته که:

" به قبرستون گذر کن تا ببینی

که دنیا با عزیزونش چه کرده"

می‌دانی کجای این حرف درست است؟ آنجا که می‌گوید" عزیزونش"

یعنی دنیا خیلی که بخواهد تو را عزیز بدارد مرگت را می‌رساند...و الّا کاری که زندگی با ما کرده، مرگ هم با کسی نمی‌کند...

 

مرهمی زندگی‌ام، زخمی اگر، مرگم باش

که به هر کار خوشا یکسره کاری بودن...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 22:49  توسط گاف  | 

 

بدون شک معادل برخی کلمه‌ها در زبانی دیگر، با اصل آنها در زبان مبدأ، برابری نمی‌کند.

تو این  "مست" را ببین و " drunk"  را در "من مست و تو دیوانه" ...

 

 

پ.ن۱: 

I am Drunk and You are insane

پ.ن۲:

من مست و تو دیوانه

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 17:7  توسط گاف  | 

 

 

"با من بگو: " وقتی که صدها صد هزاران سال
بگذشت،
آنگاه ..."
اما مگو: "هرگز!"
هرگز چه دور است، آه...!"

 پ.ن۱:

زمانی در بلاگی خواندم که:

" عشق تو دِرَفتی بود که هیچ‌گاه پابلیش نشد..."

می‌دانی بدتر از این در عشق تو چیست؟ وقتی که پابلیش شود و به آن وقعی نهاده نشود...

 

پ.ن۲: اطرافیان آدمی که مواظب خودش نیست،‌ باید مواظب خودشان باشند...حالا به درک که این جمله چندپهلوست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 21:22  توسط گاف  | 

" بر عبث می‌پایم..."

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 19:48  توسط گاف  | 

 



" loop="-1" >