خواب خوبی ندیدم... خواب بدی دیدم..اصلا نمبدانم خواب دیدم یا ندیدم...خیلی بد بود!
خدا داشت جانم را می کرفت انگار! هی التماسش می کردم رهایم کند چشم هایم را ببندم و بدوم بغل بابا! صدای اخبار می آمد.
صدایم در نمی آمد بابا را صدا بزنم خیال کردم دستم جانش را دارد که از زیر بالش موبایلم را در آورد و شماره اش را بگیرم.آن موقع حرف هم که نتوانم بزنم، بابا میفهمد حتما یک مرگی م است که دارم بهش زنگ میزنم و می آید توی اتاق. دستم هم نصفه جان است...یاری نمیدهد.
ای پدری که همین یک ساعت پیش با آمدنت جل وپلاسم را جمع کردم و آمدم ادامه ی کپه ام رو توی اتاق بگذارم!
ای پدری که همین یک ساعت پیش صدای هدفون را بلند می کردم و پتو را روی سر و کله ام میکشیدم تا با هر بار نزدیک تر شدن تو به اتاقم صدای نحس آن رادیوی لعنتی ای که توی دستت بود گوشم را نخراشد کجایی پس؟ بیا پیکر نیمه جان دخترت را از این نزع و شاید انتزاع نجات بده. دیر بجنبی، دیگر باید نعشش را بر دوش بکشی تا خانه ات متعفن تر از این نشود.
کاش مادر اینجا بود!
دختر ترسو تو که همیشه می گفتی یاد مرگ قوتی قلبی ست برای تحمل این زنده گی کوفتی. چه شده حالا که پایش رسیده التماس خدا می کنی که برت گردانت و جبران کنی. می دانستم خدا! همان موقع که داشتم التماست می کردم، می دانستم دارم بلوف می زنم و می دانستم تو هم میدانی!
اما فکرش را نمیکردم، یعنی فکرش را می کردم اما باور نمی کردم میخواهی قبض روحم کنی!
لعنتی! می مردی کپه ی مرگ ت و یه وقت دیگه می ذاشتی؟ قبلوله بهت مزه کرده بود و خیال می کردی اگر ادامه اش دهی لذتش بیشتر است؟
شعورت نمی رسید قیلوله لذتش به کمی اش است؟
زنده گی ات هم مثل خوابت هست...بیخود میخواهی تمدیدش کنی . خیلی خوش میگذرد؟تعلق خاطری داری ؟ و یا وهم اینکه آدم خواهی شد برت داشته؟
پ.ن: بهتره حلقتو ببندی...یادت رفته عین ...میلرزیدی؟