از لحظه ی تحویل...
من همانی ام
که سالم را
همراه با
خاطرات
سراسر
نکبتش
تحویل ِ
سال بعد
میدهم
دلم نمی آید
دورشان اندازم...
که اتاقم دست خودم نیست
برای گریستن
به شیوه ی کودکی عمل می کنم
زیر پتو
روی بالش...
نه حال ِ عاشقيدن
نه حال شعريدن
نه حال ِ بي شعوريدن
نه جنبه ي خواب ِ مرگ ديدن
حال خودم را نمي فهمم
فقط حس ميكنم در من چيزي دارد سر مي رود...